تبليغاتX
باران
باران
 
قالب وبلاگ
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست


يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:41 ] [ دختر بارانی ]

  زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.
هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.

از خواب های بد بپر و آب بخور.

بسم الله الرحمن الرحیم بگو.

کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.

خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.

یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.

بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپید بپوش.

خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن.
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون  کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.
بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.
برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی
بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی ونگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنهابخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش راو ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن

تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس
، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،
دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده
اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه
دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده.

که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!


[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:35 ] [ دختر بارانی ]

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم و همچون عکسی همه جا همراهم بود ...

تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:9 ] [ دختر بارانی ]
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه ...
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ دختر بارانی ]
ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
من نیستم ! من نیستم
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندرگلم
باری نپرسید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم؟
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:42 ] [ دختر بارانی ]
با تو رفتم بی تو باز آمدم

بر سر کوی او ...دل ديوانه

پنهان کردم در خاکستر غم

اینهمه آرزو ...دل ديوانه

چه بگويم بامن اي دل چه ها كردي

تو مرا با عشق او آشنا كردي

پس از اين زاري نكن

هوس ياري نكن

تو اي ناكام ...دل ديوانه

با غم ديرينه ام

به مزار سينه ام

بخواب آرام ...دل ديوانه

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:30 ] [ دختر بارانی ]
باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمي گيرم پند

در اميد عبثي دل بستن

تو بگو تا به كي آخر، تا چند

 

 از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هايم را

تا به كي در عطشي دردآلود

به سر آرم همه شب هايم را

 

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

من هم از دل بكنم بنيادش

باده اي، اي كه ز من بي خبري

باده اي تا ببرم از يادش

 

شايد از روزنه چشمي شوخ

برق عشقي به دلش تافته است

من اگر تازه و زيبا بودم

او زمن تازه تري يافته است

 

شايد از كام زني نوشيده است

گرمي و عطر نفس هاي مرا

دل به او داده و برده است ز ياد

عشق عصياني و زيباي مرا

 

 گر تو داني و جز اينست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پيغامش

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

زآنكه شيرين شده از من كامش

  

منشين غافل و سنگين و خموش

زني امشب ز تو مي جويد كام

در تمناي تن و آغوشي است

تا نهد پاي هوس بر سر نام

  

عشق توفاني بگذشته او

در دلش ناله كنان مي ميرد

چون غريقي است كه با دست نياز

دامن عشق ترا مي گيرد

 

 دست پيش آر و در آغوشش گير

اين لبش، اين لب گرمش اي مرد

اين سر و سينه سوزنده او

اين تنش، اين تن نرمش، اي مرد

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:8 ] [ دختر بارانی ]
زندگی فقط حفظ بقا نیست

بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است .

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:36 ] [ دختر بارانی ]
هیچ چیز را برای موقعیت های ویژه نگذارید

زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است .

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:31 ] [ دختر بارانی ]
در جستجوی دانش باشید

بیشتر بخوانید

در ایوان بنشینید

و منظره را تحسین کنید

بدون آنکه توجهی به نیازهای تان داشته باشید

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 1:42 ] [ دختر بارانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب
<--Start Cod ZibaSazi By www.RoozGozar.com-->

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


<---End Cod ZibaSazi By www.RoozGozar.com--->